شباهتهای حماسه 9دی و عملیات کربلای5
دشمن بعد از عملیات کربلای چهار، یاوه ها سر داد، اما کربلای پنج، خیلی زود دشمن را ادب کرد و سر جایش نشاند. بخشی از مهمترین اعترافات دشمن به توانایی های عجیب و غریب انقلاب اسلامی، اتفاقا از فردای کربلای پنج شروع شد و رزمندگان ما در آن عملیات، کاری کردند که هنوز هم مزه کربلای پنج در دهان دشمن، تلخی شکست به همراه دارد.

با همه این اوصاف اما از منظری آسمانی تر، بسیاری از بچه های جنگ، معتقدند که شکست در کربلای چهار، از جنس شکست در عاشورای سال 61 هجری قمری بود و در دل خود فتح کربلای پنج را مستتر داشت. گاهی شکست، ناشی از کم کاری سربازان خدا نیست، تقصیر رزمندگان نیست، بلکه تقدیر الهی است .

این بار اما به جای «حسین»، می بایست «مادر حسین» می آمد، چرا که شلمچه، شلمچه بود و من و تو چه می دانیم که شلمچه چیست؟! و شلمچه کجاست؟! ما فقط یک «کانال پرورش ماهی»، یک «جزیره بوارین»، یک «شهرک دوئیجی» و یک «موانع نونی شکل» شنیده ایم. ما فقط یک «شرق ابوالخصیب» شنیده ایم. ما فقط چند تا عکس دیده ایم و چند تایی هم روایت شنیده ایم. گاهی شعاع آتش، آنقدر بالا می رود که شب عملیات را مثل روز، روشن می کند. عملیاتی با رمز «یا زهرا» و بچه هایی که تمام حرف شان این بود: «می رویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم». این بار، سخن، حتی بر سر کربلا هم نبود؛ همه آلام و آرزوها به کوچه بنی هاشم ختم می شد…
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/10/18ساعت 10:55  توسط محمد هادی خالقی
|
اولین موشک
محسن رفيقدوست وزير سپاه در دوران دفاع مقدم با درج خاطره اي از شهيد حسن طهراني مقدم در وبلاگ شخصي خود نوشت:
با شادروان سرلشگر پاسدار حسن تهرانی مقدم که به حق شایسته ردای زیبای شهادت بود از اوایل جنگ آشنا و رفیق شدم. جز اخلاص و عبودیت و توکل و اعتماد به نفس و ایمان محکم به خداوند متعال و اعتقاد کامل و شامل به ولایت مطلقه فقیه که ابتدا در قامت بی مثال حضرت امام (ره) متجلی بود و امروز هم به حق تنها به مقام عظمای ولایت می برازد چیزی ندیدم این شهید بزرگوار دائم الذکر بود و نام خدا لحظه ای از زبان او جدا نمی شد.

یگان موشکی سپاه با او ایجاد شد، وقتیکه بنا شد اولین موشک را خود برادران سپاه به سمت بغداد شلیک کنند با هم به کرمانشاه رفتیم مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم، مرحوم شهید مقدم پیشنهاد کرد اول دعای توسل بخوانیم و بعد از دعا به زبان فارسی با خدا صحبت کرد و گفت خدایا ما نمی خواهیم مردم عراق را بکشیم ما می خواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقی ها را می کشند تو ای خدا این موشک را به باشگاه افسران ببر.
موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم پس از چند دقیقه رادیو بی بی سی اعلام کرد یک موشک باشگاه افسران بغداد را منهدم کرد و تعداد زیادی از افراد حاضر در آنجا کشته شدند .من پیشانی شهید مقدم را بوسیدم و گفتم این هدف خوردن نتیجه اخلاص و پاکی تو بود.
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/09/29ساعت 16:17  توسط محمد هادی خالقی
|
عباس
وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.
یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!
گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:
- دروغ میگی!
و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/08/23ساعت 16:12  توسط محمد هادی خالقی
|
شادمانه در جبهه
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه:
دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
حاج حسین یکتا
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/08/08ساعت 12:48  توسط محمد هادی خالقی
|
ارادت دخترعربستانی به شهید برونسی
عشق به برونسی زمان و مکان نمی شناسد و ایرانی و غیرایرانی ندارد. ماجرای زینب را می توان گواهی بر این مدعا دانست. دختری اهل شهر قطیف عربستان که عشق به برونسی او را به جایی رسانده است که می گوید: فکر می کنم شهید برونسی مثل پدرم است. زینب آن چنان غرق در دریای معارف برونسی شده است که حتی همسر شهید هم از او به عنوان دخترش یاد می کند.

در مدینه هر ایرانی متدینی را که می دیدم سراغ خانواده شهید برونسی را می گرفتم. ولی کسی جوابی نمی داد. بعد از مدینه به مکه رفتم. یادم می آید که در مکه مهم ترین حاجتم بعد از ظهور امام زمان(عج)، برقراری ارتباط با خانواده شهیدبرونسی و شناخت بیشتر ایشان بود.
شرح مفصل ماجرای این ارادت را در تبیان بخوانید.
+ نوشته شده در شنبه
1390/07/30ساعت 12:20  توسط محمد هادی خالقی
|
تو در چه عالمی سیر میکنی و ما . . .
صدای انفجار آمد وسنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد٬ رفتیم جلو٬ سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذجالب تویش پیدا کردیم٬گناهان هفته:
شنبه:احساس غرور از گُل زدن به طرف مقابل!٬
یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب!٬
دوشنبه:فراموش کردن سجده شکر یومیه!٬
سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن!٬
چهارشنبه: در جمع باصدای بلند خندیدن!٬
پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن!٬
جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ورضایت دادن به هفتصد تا
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/07/24ساعت 11:55  توسط محمد هادی خالقی
|
|
شهیدی که خود را مجازات می کرد...! (شهید سید مجتبی علمدار)
خدایا! اعتراف می کنم به اینکه (خدامی بیند) را درهمه کارهایم دخالت ندادم
و برای عزیزکردن خود کارکردم. حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح های جمعه سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم، باید: هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جز قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم،باید: قضای آن را در اولین فرصت به اضافه دو حزب قرآن بخوانم.
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/07/24ساعت 11:50  توسط محمد هادی خالقی
|
از میان خاطرات گلف
"تازه هفت روز از جنگ گذشته بود که با 72 تن عازم منطقهای در اهواز شدیم که پیش از انقلاب آمریکاییها آنجا «گلف» بازی میکردند و بعدها هم این منطقه به پادگان «گلف» اهواز معروف شد و البته به پایگاه «منتظران شهادت» تغییر نام یافت؛ این پایگاه مقر شهید چمران بود. آنجا زمین را به صورت پله میکندیم، رویش را میپوشاندیم و به صورت گروهی استراحت میکردیم.

یک روز بنیصدر که آن زمان رییس جمهور ایران بود به آنجا آمد و در تنها ساختمانی که در مرکز بازیهای گلف بود مستقر شد. دور این ساختمان را خاکریز زده بودند تا وقتی عراقیها آنجا را با «خمسه خمسه» بمباران میکنند، آسیبی به آن نرسد. در این ساختمان جلسهای برگزار شد که بنیصدر در آن شرکت کرد و من هم که در خدمت شهید چمران در آنجا حضور داشتم.
یادم هست «شهید زینالدین» در آن زمان با این که کم سن و سال بود درباره «کالک» توضیحاتی به حاضران داد، البته بنیصدر هم بسیار عصبانی بود و زیر لب غرغر می کرد که آخر این بچه از جنگ چه می داند؛
یادم هست همانجا رزمندهها جمع شده بودند و در مقابل بنیصدر شعار«فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» سر میدادند. تازه دو کوهه و اهواز بمباران شده بود و سوسنگرد در دست عراقیها قرار داشت.
یک لباس نظامی برای بنیصدر آوردند، آن را پوشید و رفت پشت همین مقر و یک دوربین دستش گرفت و ایستاد پشت خاکریز تا خبرنگارها از او عکس بگیرند. این عکس در روزنامه انقلاب اسلامی آن روز با تیتر «رییس جمهور در خط مقدم جبهه» به چاپ رسید در حالی که آنجا محل استراحت ما بود و فاصله بسیاری تا خط مقدم داشت
لازم به ذکر است شهید مهدی زین الدین، فرمانده لشگر 17 علی ابن ابیطالب علیه السلام در تاریخ 18/7/1338 دیده به جهان گشود و در27 آبان 1363 در جاده بانه – سردشت بر اثر برخورد با کمین ضدانقلاب بعد از 25 سال تلاش در راه جلب رضایت پروردگار روحش در جوار رحمت الهی آرام گرفت و جسمش در گلزار علی بن جعفر قم به خاک سپرده شد .
+ نوشته شده در جمعه
1390/07/15ساعت 17:22  توسط محمد هادی خالقی
|
بند پوتین ، من و اصغر :
برای آمادگی هر چه بیشتر رزمنده ها، « رزم شب » از برنامه های ثابت روزگار جبهه بود. مخصوصاً در دوره های آموزشی، در یکی از همین دوره ها یک روز وقتی من و اصغر از کنار چادر مربی ها رد می شدیم، دست گیرمان شد که امشب برنامه رزم شب برپا ست. ما هم سریع آمدیم و به بچه ها خبر دادیم که آماده باشند.
آن شب همه بچه ها با لباس نظامی و پوتین های بسته خوابیدند. حدودساعت یک بعد از نیمه شب بود، که من و اصغر بیدار شدیم و بند پوتین بچه ها را دو تا دو تا و سه تا سه تا به هم بستیم و دوباره خوابیدیم. ساعتی نگذشت که با انفجار یک نارنجک در جلوی در سالن، چند نفری ریختند داخل سالن و گفتند: « همه سریع بیرون به خط بایستند. »
بچه ها می خواستند بروند بیرون، ولی خواب و بیدار، گیج شده بودند که چه شده است. و مثل مرغ پا بسته، دست و پا می زدند. ولی من و اصغر سریع پریدیم بیرون و پشت سر هم با فریاد الله اکبر از جلو نظام ایستادیم.
چند دقیقه بعد که بچه ها هم داشتند کم کم گره های کور بندها را باز می کردند و می آمدند بیرون، یکی از مربیها به طرف ما آمد. پیش خودمان فکر کردیم، حتماً می خواهد تشویق مان کند. به ما که رسید با صدای بلند گفت : « سینه خیز بروید پشت سالن و برگردید.» ما تعجب کردیم و گفتیم : « ما که از همه منظم تر بودیم و زودتر بیرون آمدیم ». اما گفت : «چه طور همه پاهایشان بسته بوده ولی شما ...» فهمیدیم دستمان رو شده است و آن شب آن قدر سینه خیز رفتیم که آستینهای پیراهنمان پاره پاره شد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/07/07ساعت 17:2  توسط محمد هادی خالقی
|
فداکاری به تو نیومده
نیمههای شب بود. همراه با دیگر نیروهای گردان در حال پیشروی بودیم.در حینی که جلو میرفتیم، بر حسب اتفاق من افتادم جلوی ستون. در زیرنور زرد و سرخ منور، چشمم به سیم خاردار افتاد. سیم خاردارهای حلقوی.ظاهراً راه دیگری برای عبور نبود. ایستادم، همه ایستادند. نشستم، همهنشستند. جای درنگ نبود. شنیده بودم در عملیات قبلی بچهها چکار کرده بودند. کمی با خودم کلنجار رفتم. نَفْسم را راضی کردم. نگاهی به لای سیمخاردار انداختم. از مین خبری نبود.

بسم ا... گویان، برخاستم. کوله پشتی ام را انداختم روی سیم خاردار. از بچههای تخریب هم خبری نبود که راه را بگشایند. مکث نکردم. کاری بود که باید انجام میشد. اگر من نمیرفتم،دیگری باید میرفت. پس قسمت من بود که نفر اول ستون بودم.
دستهایم را باز کردم. برخاستم، دستها کشیده، خود را پرت کردم روی سیم خاردار. لبههای تیز آن در بدنم فرو رفت و آزارم میداد. سعی کردم به روی خودم نیاورم تا روحیه بچهها تضعیف نشود. صورتم را به عقب برگرداندم و به نیروها که ایستاده بودند گفتم: «برادرا بیائید رد شوید...سریع... سریع...»
کسی نیامد. سر و صدای بچهها میآمد ولی از وجودشان خبری نبود. برای دلخوشی یک نفر پیدا نشد پا روی کمر من بگذارد و بگذرد. شک کردم. نگاهی به سمت راست انداختم. با تعجب دیدم بچههای تخریب از میان سیمخاردارها راهی باز کردهاند و نیروها راحت از آنجا میگذرند. کسی پشت سرم نبود که از او خجالت بکشم. از شانس بد کسی هم نبود که کمکم کند تا برخیزم. به هر زحمتی که بود از لای سیم خاردار برخاستم. لباسهایم سوراخ سوراخ شده بود. تنم میسوخت. روی دستهایم خطهایی سرخ افتاده بود.خودم را به ستون نیروها رساندم. از قسمت بریدگی سیم خاردار که خواستم بگذرم به خودم خندیدم و گفتم: آقا جون! ایثار و فداکاری به تو نیومده.
منبع : تبیان
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/07/06ساعت 16:40  توسط محمد هادی خالقی
|
کتابی برای خنده
«بابک گفت: با تبریک و تأسف به اطلاع می رساند که برادر سیدزاده مورد اصابت نیش یک فروند رتیل بی پدر و مادر منطقه عملیاتی قرار گرفته و جانباز شده اند !سید امیر با ناراحتی خندید و من و بابک ریسه رفتیم. بابک خنده خنده گفت: آدم بره زیر زمین خونه شون با سیم بکسل بادبادک هواکنه، اما این طوری حالش گرفته نشه، حضرت آقا تو فاو نیش رتیل به این حال و روزش انداخته.»ص 94

در این دوره و زمانه که آدمها وقت ندارند کتاب بخوانند و تیراژ کتابها هم بیشتر از دو هزار و سه هزار نیست، وقتی می بینی روی جلد یک کتاب نوشته «چاپ ...»، وسوسه می شوی کتاب را بخوانی تا بدانی چه چیزی داشته که به چاپ پنجم رسیده. آن هم کتابی با موضوع و مضمون جنگ.
رتبه اول بخش خاطره در پنجمین دوره جشنواره بهترین کتاب دفاع مقدس، دیپلم افتخار نهمین دوره جشنواره کتاب کودک و نوجوان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، رتبه اول بخش تألیف و داستان دومین دوره جشنواره مهر و تقدیر از نخستین جشنواره ادب پایداری بیست سال داستان نویسی دفاع مقدس از جمله افتخارات این کتاب است.
• «فرزندان ایرانیم» مجموعه خاطرات چند نوجوان بسیجی است که آموزش مقدماتی را برای ورود به جبهه می گذرانند، بچه هایی که اکثرشان به خاطر کم بودن سن و سالشان، تخلف کرده اند و در شناسنامه شان دست برده اند که خود داوود هم جزو آنهاست.
«فرزندان ایرانیم» خاطرات خود امیریان است. خاطره هایی از دوره آموزش زمان جنگ. دوره آموزشی که هر بسیجی باید می گذراند تا اجازه پیدا کند به جبهه برود.
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/21ساعت 6:18  توسط محمد هادی خالقی
|
ویژه نامه شهادت شهید کاوه
دهم شهريور ماه ١٣٦٥، روزي است كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقيهالله الاعظم(عج) در عمليات كربلاي ٢ بر بلنداي قله ٢٥١٩ حاج عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد.

سال ١٣٤٠ هجري شمسي در مشهد مقدس متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار ميآمد، در دوران ستمشاهي و اختناق، با علما و روحانيون مبارز، از جمله حضرت آيتالله العظمي خامنهاي، شهيد هاشمينژاد و شهيد كامياب ارتباط داشت. وي كه براي تربيت فرزندش اهميت زيادي قائل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبي و نماز جماعت ميبرد و از اين راه فرزندش را با مكتب اهل بيت (ع) و تعاليم انسانساز اسلام آشنا ميكرد.
كاوه دوران تحصيلات ابتدايي خود را در چنين شرايطي سپري كرد. از آنجا كه خواست پدرش به هنگام تولد محمود، اين بود كه وي را در سلك صالحان و پيروان واقعي مكتب اسلام قرار دهد، با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد و همزمان، تحصيلات دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز ادامه داد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/14ساعت 10:30  توسط محمد هادی خالقی
|
مادری که پس از 20 سال مزار فرزندش را زیارت کرد
محمدحسن 20 ساله از اینکه میتوانست در جبهه ایران حضور پیدا کند، سر از پا نمیشناخت؛ خاک فاو نیز خود را آماده کرده بود که با خون این شهید لبنانی و سایر رزمندگان اسلام بر سرخی خود ببالد؛ قربانگاه اسماعیلها برای اجرای عملیات «والفجر 8» لحظه شماری میکرد.
مادر برای لحظهای از تنها فرزندش دل برید؛ آن زمان، زمان پرواز همیشگی فرزندش بود؛ همسر شهید نیز در رؤیا خبر شهادت محمدحسن را میگیرد و چند روز بعد خبر شهادت تنها فرزند خانواده هاشم پرده از همه رازها برمیدارد؛ پیکر محمدحسن در بهشت زهرای (س) تهران به خاک سپرده میشود.

مادر شهید راه اسلام «محمدحسن هاشم» بیتاب دیدن فرزند در منزل جدیدش بود؛ بنیاد شهید لبنان این مادر را پس از ماهها به آرزویش رساند؛ مادر وارد بهشت زهرا (س) تهران شد؛ دیدن این همه سرباز آرام گرفته بر دل خاک، مادر را متأثر کرد؛ در حالی که با دیدن مزار جوانها و تصوری از به خاک و خون کشیده شدن آنها بر سر و سینه میزد؛ از میان مزارها عبور کرد تا اینکه به ردیف 133 قطعه 34 رسید.
این بار مادر بر بالین فرزندش نشست و بر مزارش بوسه زد؛ سلام و احوالپرسی گرمی با محمدحسن کرد؛ با زبان عربی مدیحه سر داد و غروب عاشورایی دیگری در بهشت زهرا (س) برپا شد.

مادر شهید هاشم، وداع سختی با تنها ثمره زندگیاش میکند و راست قامتتر از همیشه میایستد. آهسته آهسته از مزار فرزندش دور میشود و دلش را در قطعه 34 جا میگذارد. غیر از گریههای شبانه درِ گوش سجاده، چند قطعه عکس پر از لبخند یک جوان حزباللهی دیگر همه دارایی او است.
مادر شهید هاشم، سالها از درد فراق بیمار میشود برای شفای دردش یکبار دیگر به بهشت زهرای (س) تهران میآید اما نمیتواند یوسفش را پیدا کند و به لبنان باز میگردد. بعد از 20 سال دوباره دلش هوایی میشود؛ پرسان پرسان خود را به مزار فرزندش میرساند؛ حال و هوای او چنین مینمود که نخستین بار است که بر مزار عزیزش آمده است؛ اما برافراشته شدن پرچم حزبالله و تصویر رهبر معظم انقلاب و سید حسن نصرالله بر مزار شهید «محمدحسن هاشم» گویی تمام غمهای مادر را از دل برمیدارد و این بار مادر با لبخند رضایت دوچندان با فرزندش تا دیداری دیگر خداحافظی میکند.
منبع: تبیان
+ نوشته شده در شنبه
1390/06/12ساعت 12:3  توسط محمد هادی خالقی
|
تو خیلی بی عاطفهای
به رختخوابها تکیه داده بود . دستش را روی زانوش که توی سینهاش کشیده بود ، دراز کرده بود و دانههای تسبیحش تند تند روی هم میافتاد . منتظر ماشین بود ؛ دیر کرده بود .
مهدی دور و برش می پلکید . همیشه با ابراهیم غریبی میکرد ، ولی آن روز بازیش گرفته بود . ابراهیم هم اصلاً محل نمیگذاشت. همیشه وقتی میآمد مثل پروانه دور ما میچرخید، ولی این بار انگار آمده بود که برود .
خودش می گفت « روزی که من مسئلهی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»

عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمیخورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود.
بندهای پوتینش را که یک هوا گشادتر از پاش بود ، با حوصله بست . مهدی را روی دستش نشاند و همین طور که از پلهها پایین میرفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی . فکر نمیکنی مادرت چه طور میخواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.
چند دقیقهای می شد که رفته بود . ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود . دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخ کوبم کرد . نمیخواستم باور کنم .
بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون قدر نماز میخونم و دعا میکنم که
دوباره برگردی .»
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/06/02ساعت 11:55  توسط محمد هادی خالقی
|
این روزها که روزه داری و تشنه میشی ، وقتی آب میبینی و نوش جان نمیکنی بگو :
السلام علیک یا ابالفضل العباس

رمضان و عملیات
عملیات رمضان سال 61 مقارن با ماه مبارک رمضان در جنوب بصره به وقوع پیوست که در این عملیات رزمندگان اسلام تا رودخانه دجله پیشروی کردند و از آب دجله وضو ساختند. در آن روزهای گرم مرداد ماه تعدادی از رزمندگان با زبان روزه شرکت کردند. گرمای طاقت فرسا و مقاومت در مقابل پاتک دشمن و نبود خاکریز مناسب روزگار سختی را برای لشکریان رقم میزد. اسلحه و آرپی جیها بر اثر تابش خورشید و شلیک پی در پی چنان داغ شده بودند که از روی لباسهایی که از تن درآورده و به عنوان دستگیره از آن استفاده مینمودند قابل تحمل نبود و رزمندگان برای دور ماندن از آسیب شلیک گلولههای مستقیم تانک، خود را به زمین داغ منطقه میچسباندند؛
سال 61 ماه مبارک رمضان در تیر ماه واقع شد. عملیات رمضان در تیرمااه و گرمای بالای 50 درجه خوزستان بسیار طاقت فرسا بود.
شب 19 رمضان در حال و هوای خاصی رزمندگان آماده عملیات میشدند. گرمای شدید باد و توفان شنهای روان و از همه مهمتر نبرد با دشمن آن هم برای کسانی که روزه دار بودند بسیار سخت بود. انسان تا در شرایط موجود قرار نگیرد درک مطلب برایش سنگین است.
در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لبهایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند.

خاک پای رزمندگان اسلام
ماه رمضان سال 66 بود در منطقه عملیاتی غرب کشور بودیم نیروهایی که در پادگان نبی اکرم (ص) حضور داشتند در حال آماده باش برای اعزام بودند. هوا بارانی بود و تمام اطراف چادر در اثر بارش باران گل آلود بود به طوری که راه رفتن بسیار مشکل بود و با هر گامی گلهای زیادتری به کفشها میچسبید و ما هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشدیم متوجه میشدیم کلیه ظروف غذای سحر شسته شده اطراف چادرها تمیز شده و حتی توالت صحرایی کاملاً پاکیزه است.
این موضوع همه را به تعجب وا میداشت که چه کسی این کارها را انجام میدهد! نهایتاً یک شب نخوابیدم تا متوجه شوم چه کسی این خدمت را به رزمندگان انجام میدهد! بعد از صرف سحر و اقامه نماز صبح که همه بخواب رفتند دیدم که روحانی گردان از خواب بیدار شد و به انجام کارهای فوق پرداخت و اینگونه بود که خادم بچههای گردان شناسایی شد. وقتی متوجه شد که موضوع لو رفته گفت: من خاک پای رزمندگان اسلام هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/05/26ساعت 10:54  توسط محمد هادی خالقی
|