سلام سه شنبه 1392/07/30 19:11
سلام به همه
نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت

بیاد شهید صیاد جمعه 1391/06/31 7:6

جت سواری خوبه یا هلیکوپترسواری؟

زمانی، دیدگاه‌ پتروشیمی بصره عراق روی مناطق و نیروهای ما دید و نفوذ داشت و منطقه را با سلاح‌های سنگین و بمب‌های شیمیایی زیر آتش می‌گرفت. دستور اجرای عملیاتی صادر شد؛ شهید صیاد شیرازی گفت «نمی‌شود یک طوری پتروشیمی بصره را بزنیم که آنها چند روز مشغول شوند و نتوانند ما را ببینند؟»


بنده از شهید «عباس بابایی» دعوت کرده بودم به قرارگاه کربلا بیاید؛ برای اولین بار که او را دیدم، درجه‌ای روی دوشش نگذاشته بود. او خود را معرفی کرد؛ در جلسه‌ شهید صیاد گفت «بررسی کنید که آیا می‌شود پتروشیمی بصره را با هلیکوپتر زد؟» شهید بابایی گفت «اگر شما با هلیکوپتر زدید، پشت سرش ما با هواپیما می‌زنیم» بنده گفتم «با خلبان‌های ورزیده در پایگاه هوایی کرمانشاه صحبت کنم و ببینم این امکان وجود دارد؟».


با ستوان «نظری» در این باره صحبت کرد و او گفت «اگر شرایط جوی طوری باشد که سایت بتواند هدف را قفل کند، می‌شود آنجا را زد». خلبان جلوتر از ما حرکت کرد تا منطقه را ببیند؛ من، شهید صیاد و شهید بابایی در هلیکوپتری به دنبال هواپیمای جنگی پرواز کردیم. صیاد خیلی علاقه داشت آنجا را ببیند. به عباس بابایی گفتم «جت سواری خوبه یا هلیکوپترسواری؟» او خیلی متواضعانه ‌گفت «پرواز با هلیکوپتر سخت‌تر به نظر می‌رسد».


روز اول عملیات گرد و غبار باعث شد سایت نتواند هدف را قفل کند؛ همان شب باران بارید و به همین دلیل گرد و غبار خوابید و سایت هلیکوپتر مسلح توانست در روز دوم هدف را ببیند و قفل کند. خلبان هلیکوپتر کبری تا یک کیلومتری و حتی 500 متری هدف پیش رفت و به پتروشیمی بصره شلیک کرد و هدف را زد. سپس چند ثانیه‌ای مانور داد و گفت «دقیقاً به هدف شلیک کردم».

به قرارگاه کربلا برگشتیم؛ شهید عباس بابایی بلافاصله سوار جیپ شد و به پایگاه رفت؛ 45 دقیقه بعد با دو فروند هواپیمای F5 درحالی که نیروهای صدام مشغول تخلیه مجروحان بودند، همان منطقه را بمباران کرد و حدود یک هفته خیال شهید صیاد شیرازی از بابت دیدگاه‌های دشمن راحت بود.

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

به بهانه سالروز شهادت کاوه یکشنبه 1391/06/19 11:37

 جایزه برای سر قهرمان

شهید کاوه که همیشه عملیاتها و اقداماتش موجب تحیر فرماندهان بود توانست با کمترین نیروی عملیاتی منطقه اشغال شده بسطام را در مدت 24 ساعت از دست عناصر ضد انقلاب آزاد کند. این اقدام شهید کاوه و تیم عملیاتی اش موجب شد تا گروهکهای ضد انقلاب مستقر در مرزهای ایران برای زنده و یا مرده محمود جایزه بزرگی تعیین کنند.

به قول معروف محمود بچه بازاری بود و بخشی از دوران کودکی اش را در کنار پدر در بازار مشهد گذراند. البته پدر محمود در دوران طاغوت برای مبارزات علیه رژیم شاه با چهره هایی مانند شهید هاشمی نژاد و حضرت آیت الله خامنه ای ارتباطات نزدیکی داشت و گاهی هم پسرش را با خودش به محفلهای سیاسی می برد.

حال پس از گذشت بیش از ۲۵ سال از شهادت این سردار رشید فیلم سینمایی از زندگی محمود کاوه ساخته شده است. “شور شیرین” راوی قسمتی از حماسه دلاوریهای شهید کاوه است و الزاما پایان‌بندی تراژیک ندارد. به این معنی که برای تحریک آلام مخاطب، کارگردان در پایان فیلم، کاوه را به شهادت نمی‌رساند؛ مجموعا کارگردان در “شور شیرین” کوشیده کاوه را به جامعه معرفی کند.

خطبه عقد را امام (ره) خواندند.

همسر شهید: زمان خواستگاری من خجالت می کشیدم و به گلهای قالی خیره شده بودم. بین ما سکوت بود تا اینکه آقا محمود گفت: می‌خواهم دینم کامل شود و قصد من این است ازدواج کنم تا شهید بشوم. البته همیشه آرزویم این بود که با یک سید ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد.

در طول سه سال زندگی تنها ۱۰۰ روز در کنار هم بودیم.


برای دیدن ادامه مطلب، حتما کلیک کنید
نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

بیاد سید مرتضی چهارشنبه 1391/06/08 12:50

از آن‌ كربلا تا این‌ كربلا‌

چه  در این مطلب می خوانید متن کامل مقاله ای است از شهید آوینی  که با عنوان از آن‌ كربلا تا این‌ كربلا‌ ‌ تقدیم می شود.

هزارها سال از هبوط آدم بر سیاره‌ی زمین گذشته است و هنوز نبرد فی ما بین حق و باطل بر پهنه‌ی خاك جریان دارد، اگرچه دیگر دیری است كه شب دیجور ظلم از نیمه گذشته است و فجر اول سر رسیده و صبح نزدیك است. این بندگان مخلص خدا طلیعه‌دار نورند و با دست آنان است كه صبح شكافته می‌شود و تاریخ به عاقبت كار خویش نزدیك می‌گردد.

حضرت سیدالشهدا حسین بن علی‌(ع) شب پیش از هجرت به سوی كربلا در پایان خطبه‌ای بلند فرمودند: «آگاه باشید، هر آن كه می‌خواهد خونش را در راه ما اهل بیت، كه راه حق است، نثار كند و خود در بهشت لقاءالله منزل گیرد، با ما راهی كربلا شود. من فردا صبح ان‌شاءالله به راه می‌افتم.» 

 به‌راستی وقتی ملت مجاهد عراق نیز خود در كنار ما با صدام و استكبار جهانی می‌جنگند، دیگر چه كسی می‌تواند این حقیقت را كه این نبرد اعتقادی و مكتبی است انكار كند؟ تنها در پناه مكتب است كه همه‌ی نسبت‌ها و رابطه‌های دیگر بی‌رنگ می‌شود و بر جای آن حب و بغض فی الله می‌نشیند.


برای دیدن ادامه مطلب، حتما کلیک کنید
نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

رمضان در جبهه شنبه 1391/05/21 13:36

خاطراتی از حجت کردی جانباز شیمیایی سی درصد اعصاب و روان:

- اولین شب ماه مبارک رمضان، فرمانده گردان ما را جمع کرد و پس از قرائت دعا و سخن گفتن درباره فضیلت ماه مبارک رمضان خطاب به رزمندگان گفت: آن‌هایی که مسوولیت‌های حساسی در منطقه دارند و یا توانایی جسمی مناسبی ندارند از روزه گرفتن خودداری کنند تا احیاناً در جریان انجام وظیفه دچار مشکل و بیماری نشوند چرا که وظیفه ما دفاع از وطن است و برای انجام درست این وظیفه لازم است شرایط را در نظر بگیریم.

در آن زمان به خاطر اینکه با سن پایین وارد جبهه شده بودم و جثه کوچکی داشتم در اول صف نشسته بودم که در این هنگام فرمانده در حین صحبت کردن نگاهی به من انداخت. در این لحظه احساس بدی داشتم و گویی که چیزی در درونم بشکند، متأثر شدم. در همین افکار غوطه‌ور بودم و با گلایه به خدا می‌گفتم خدایا اینجا هم ... که ناگهان فرمانده که هنوز در حال سخنرانی بود گفت مگر کسانی که مانند حجت قوی و با اراده باشند. در همین لحظه که اسم خودم را از فرمانده شنیدم گویی سوار بر ابرها شده بودم. از اینکه مانند یک مرد از من سخنی گفته شد احساس شادی به من دست داد و همان شب با همان شور و حال نامه‌ای به مادرم نوشتم و موضوع را توضیح دادم.

اولین سالی که روزه گرفتم همین سال بود و با اینکه سنم از همه کمتر بود معمولاً داوطلبانه برای تهیه بساط سحری بیدار می‌شدم و اکنون که سال‌ها از آن زمان می‌گذرد هنوز هم در حسرت آن روزها می‌سوزم چرا که در جبهه شیمیایی شده‌ام و امروز توان روزه گرفتن ندارم.

- در همان شب، اولین سحری زندگی‌ام را با صدای شلیک توپ‌ها و موشک‌اندازها برای دفاع از میهن آغاز کردم. سحری‌مان شامل یک کنسرو، یک تکه نان خشک و یک لیوان چای بود. معمولاً در طول روز مجال گرسنگی و تشنگی نمی‌یافتیم به گونه‌ای که روزهایی متمادی پیش می‌آمد که به خاطر قرار گرفتن در شرایط سخت مجبور بودیم یکی دو ساعت بعد از اذان مغرب افطار کنیم چون دشمن به این علت که فکر می‌کرد ما در وقت اذان برای افطار کنار هم جمع می‌شویم بیشترین حملات را به مواضع ما می‌کرد.

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

رمضان در اسارت یکشنبه 1391/05/01 12:33

کاظم‌خانی نویسنده کتاب «حدیث صبر و ایثار» با اشاره به اقامه نماز جماعت در اردوگاه اسرا یاد آور می‌شود: فضایی که هر اسیر ایرانی در اسارتگاه‌ داشت، فقط 40 سانتی‌متر و اگر همه با هم نماز جماعت می‌خواندیم، باید بعدش منتظر شکنجه بعثی‌ها می‌ماندیم و نماز جماعت را بیشتر به صورت گروه‌های 10 نفره برگزار می‌کردیم تا عراقی‌ها متوجه اقامه نماز جماعت نشوند.

وی با اشاره به مراسم شب‌های قدر می‌گوید: مراسم قرآن بر سر گرفتن هم در دورات اسارت باید به صورت انفرادی انجام می‌شد و ما اجازه برگزاری مراسم شب‌قدر دسته جمعی نداشتیم.

این آزاده دوران دفاع مقدس می‌گوید: غذاهایی که برای صرف افطار بین اسراء تقسیم می‌شد را داخل ظروفی قرار می‌دادند که به صورت 10 نفری بخوریم که سهمیه هر نفر فقط 7 قاشق بود و آب پیاز و آب بادنجان هم خورشت غذای ما بود.

وی با بیان اینکه اسرای ایرانی هر روز یک جزء قرآن را در ماه مبارک رمضان می‌خواندند، خاطر نشان می‌کند: هر 100 اسیر ایرانی با یک قرآن ماه رمضان را پشت سر می‌گذاشتند، به طوری که هر سه روز یکبار 15 دقیقه فرصت خواندن قرآن برای هر اسیر فراهم می‌شد.

منبع: سایت روایتگر

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

جمجه اهدایی یکشنبه 1391/04/25 12:17

اعرالله جمجمتک

شب  عملیات والفجر ۸ همه ی بچه ها مشغول بستن سربندهای خود بودند وآماده برای دستور حمله.دیدم مصطفی پیشانی بند نبسته. رفتم و گفتم:"نداری بهت بدم؟" گفت: "نه دارم" 

فردای روز آغاز عملیات شنیدم ترکشی به سر مصطفی اصابت کرده وشهید شده است. او یکی از دوستانم بود.رفتم تا او را برای آخرین بار او را ببینم. وقتی رسیدم بالای پیکرش  دیدم پیشانی بند او با بقیه پیشانب بندها فرق می کند هم رنگش هم نوشته اش. دقت کردم دیدم روی سربند او از امام علی علیه السلام نقش بسته که: " اعرالله جمجمتک " یعنی جمجمه ات را به خدا بسپار. 

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

گفتگو با همسر شهید همت شنبه 1391/04/10 13:9

مهمترین واقعه‌ای كه در زندگی من رخ داد، ازدواجم با همت در سال 1360 بود.

 یك شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. او بالای قله كوهی ایستاده بود و من از دامنه كوه او را تماشا می‌كردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و بالا می‌كشم.»

 آن روزها ما همچنان در منطقه، به مسئولیت هایی كه داشتیم، می‌پرداختیم. چند وقت بعد، اولین مرحله خواستگاری پیش آمد.

تا این حرف را زدم، مادرم عصبانی شد و از جایش بلند ‌شد تا اتاق را ترك كند. گفت: «این چه حرفی است كه می‌زنی؛ یعنی چی كه پای مرگ جوان مردم می‌نشینی؟»

 گفت: «خواهشم این است كه از من نخواهی تا برای خطبه عقد نزد حضرت امام(ره) برویم.»با تعجب پرسیدم: «برای چی؟!» گفت: «به خاطر این‌كه من نمی‌توانم وقت مردی را كه به یك میلیارد مسلمان تعلق دارد، به خاطر كار شخصی خود تلف كنم. در عوض هر كس دیگری را بگویی، حرفی ندارم.»من هم پذیرفتم.

 وقتی آمد، دیدم لباسی كه به تن كرده، كمی گشاد است و اندازه تنش نیست. بعدها متوجه شدم كه چون خودش لباس نو سپاه نداشته، لباس برادرش را پوشیده است.

 به اتفاق خانواده، به منزل یكی از روحانیون شهر رفتیم و به این ترتیب، خطبه عقد خوانده شد. روز بعد، دوباره عازم منطقه بود. قبل از حركت، بر سر مزار شهدا رفتیم. بعد از زیارت قبور شهدا، گوشه‌ای نشست و گریه كرد.  البته نمی‌دانست جایی كه نشسته است بعدها محل دفن او خواهد شد. بعد از زیارت قبور شهدا، هر دو با هم عازم منطقه شدیم؛به شهرستان پاوه 


برای دیدن ادامه مطلب، حتما کلیک کنید
نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

به دنبال مصطفی

به من گفتند؛ تو دیوانه شده‌ای! این مرد، بیست سال از تو بزرگ‌تر است، ایرانی است، همه‌اش توی جنگ است، پول ندارد، هم‌رنگ ما نیست، حتی شناسنامه ندارد!

این‌ها حرف‌های اطرافیان «خانم غان جابر» بود تا او را از ازدواج با دکتر چمران منصرف نمایند، اما او می‌گفت: ... بیشتر از همه، همین ؟؟؟ مرا به مصطفی جذب کرد، عشق او به ولایت. من همیشه می‌نوشتم که هنوز دریای صور، هر ذره از خاک جبل عامل،

صدای ابوذر را به من می‌رساند. این صدا در وجودم بود. حس می‌کردم باید بروم، باید برسم آن‌جا، ولی کسی نبود دستم را بگیرد. صمطفی این «دست» بود.

وقتی او آمد، انگار سلمان آمد. او می‌توانست دست مرا بگیرد و از این ظلمات، از روزمرگی بکشد بیرون. قانع نمی‌شدم که مثل میلیون‌ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... .

دنبال مردی مثل مصطفی می‌گشتم، یک روح بزرگ، آزاد از دنیا و متعلقاتش.

کادوی آقا داماد

گفتند داماد بیاید کادو بدهد به عروس. این رسم ماست، داماد باید انگشتر بدهد. من اصلاً فکر این‌جا را نکرده بودم. مصطفی وارد شد و یک کادو آورد. رفتم باز کردم دیدم شمع است! کادو برای عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی کنارش بود. سریع کادو را بردم قایم کردم.

همه گفتند: چی هست؟ گفتم:...

مهریه‌ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل‌بیت و اسلام هدایت کند. اولین عقد در «صور» بود که عروس چنین مهریه‌ای داشت. در واقع هیچ وجهی در مهریه‌اش نداشت. برای فایلم، برای مردم عجیب بود این‌ها.

رضایت تا شهادت

مصطفی می‌گفت: من فردا شهید می‌شوم. خیال کردم شوخی می‌کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید. من فردا از این‌جا می‌روم، می‌خواهم با رضایت کامل تو

باشد.

و آخر رضایتم را گرفت. من، نمی‌دانستم چه‌طور شد که رضایت دادم. صبح که مصطفی خواست برود، من مثل همیشه لباس و اسلحه‌اش را آماده کردم و برای راه، آب سرد به دستش دادم. مصطفی که رفت، من برگشتم داخل. کلید برق را که زدم، چراغ اتاق روشن و

یکدفعه خاموش شد. انگار سوخت. من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید می‌شود؟ این شمع دیگر روشن نمی‌شود؟ نور نمی‌دهد؟

تازه داشتم متوجه می‌شدم چرا این‌قدر اصرار داشت که امروز ظهر شهید می‌شود. مصطفی هرگز شوخی نمی‌کرد. یقین کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی‌گردد. دویدم و کلت کوچک را برداشتم. نیّتم این بود که مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. اما دیگر

مصطفی رفته بود و من نمی‌دانستم چکار کنم.

نزدیک ظهر، تلفن زنگ زد و گفتند: دکتر زخمی شده. بعد بچه‌ها آمدند که ما را به بیمارستان ببرند. من بیمارستان را می‌شناختم، آن‌جا کار می‌کردم. وارد حیاط که شدیم، من به سمت سردخانه دور زدم. خودم می‌دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است؛ زخمی نیست.

به سردخانه رفتم و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم: اللهم تقبل منا هذا القربان، وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده و آرامش کامل داشت، احساس کردم که پیش از آن همه سختی، دارد استراحت می‌کند.

راوی: همسر شهید چمران

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

بیاد برونسی یکشنبه 1391/03/07 15:9

آرپی جی زن مثل حاجی!

خوب به یاد دارم در یکی از نبردهای سنگین یکی از نیروها به هنگام شلیک آرپی جی لوله را اشتباه به دست می گرفت که چون آتش عقبه آرپی جی برای بقیه نیروها خطرناک بود، شهید برونسی به سراغ وی رفت و گفت: ببین پسرم، آرپی جی را این طور در دستت بگیر و بعد هم شلیک کرد... پس از چند لحظه، من خودم با چشمانم دیدم که بالگرد دشمن در هوا مشتعل شد و دود غلیظی از آن برمی خاست. و همه فریاد «ا...اکبر» سردادند...

 خط شکن مثل برونسی

از جمله خاطرات مهم من بی باکی و شجاعت فوق العاده شهید برونسی بود، همیشه خط شکن بود و در خط اول نبرد حاضر، و همین موضوع باعث می شد که بقیه نیروها هم از این رشادت و شجاعت الگو بگیرند. لب خاکریز در عملیات بدر به قدری بی پروا شلیک می کرد که برخی از بچه ها حاجی برونسی را به زور عقب می کشیدند تا خدای نکرده برایش اتفاقی نیفتد. به یاد دارم نسبت به وضعیت سلامت بچه ها بسیار حساس بود و در اوج نبرد با دشمنان بعثی دل نگران تک تک زیردستانش بود. در یک صحنه یاد دارم جوانی را که خون از سروصورتش سرازیر بود بدون توجه به وضعیت خودش به سرعت به سراغ شهید برونسی آمد و به ایشان گفت: «حاجی، خیالت راحت باشد تا آخرش هستیم و مقاومت می کنیم».

وعده پیروزی از حضرت زهرا(س)

شهید برونسی همان گونه که بارها روایت شده نسبت به حضرت زهرا(س) ارادت ویژه ای داشت. یک روز به یادم هست که آن شهید بزرگوار از خواب بلند شد و با صدای بلند گفت: حضرت زهرا(س) را به خواب دیدم و ایشان وعده داد که ما پیروزیم و من با این وعده مطمئن هستم که در راه حق مقاومت می کنیم و پیروزیم.

  مقید در رعایت بیت المال

در جبهه که بودیم به هر یک از فرماندهان برای رتق و فتق امور خودرویی امانت داده می شد و به هر یک از بی سیم چی ها هم یک موتور تریل می دادند. روزی در حوالی میدان تقی آباد مشهد شهید برونسی را دیدم که با موتورسیکلت در حال عبور بود. از یکی از دوستان سوال کردم: حاجی که ماشین دارد چرا با موتور این طرف و آن طرف می رود؟ دوستم گفت: حاجی این ماشین را برگردانده و گفته آن را به دیگری بدهند این موتورسیکلت هم مال یکی از دوستانش است که بر آن سوار شده است. او گفت: «حاجی برونسی» نسبت به استفاده از بیت المال بسیار حساس است...

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

مقام معظم رهبري :  
مادران شهدا نمونه عيني حضور اثر بخش زنان مسلمان در جامعه  

سيد غلامعلي شجاعي ، از پاسداران شهر سلماس بود كه در سال 1364 ، فرماندهي واحد بسيج شهرستان نقده را بر عهده داشت. اما  هنگامي كه سيد غلامعلي ، از زادگاهش سلماس ، عازم به جبهه بود ، مادرش در گوشه اي از محوطه ساختمان بسيج ، غلامعلي را به سينه اش فشرد و در زير چادر مشكي اش در گوش غلامعلي چند جمله ي كوتاه زمزمه كرد كه فقط غلامعلي و چند تن از نزديكان آن را شنيدند: «پسرم ! تو را مثل علي اكبر امام حسين (ع) به ميدان مي فرستم ، مثل علي اكبر (ع) با دشمن جنگ كنيد ، شهيد بشويد ولي اسير نه».

تنها دو ماه بعد از اين خداحافظي شورانگيز ، سيد غلامعلي شجاعي ، در حالي كه جانشيني فرماندهي گردان حضرت علي اكبر (ع) از لشكر 31 عاشورا را بر عهده داشت ، در ساحل اروند (تيرماه 1364)، با آتش دشمن بعثي بال در بال ملائك گشود و پيكر پاكش در سلماس مدفون گرديد.


منبع: وب سايت شهيد گمنام

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

ازمیان خاطرات پنجشنبه 1391/02/07 12:11

پاي بدون پوتین، جوراب پاره
خاطره اي از شهيد ضرغام درخشان

آسمان خالي از پرنده نمي شد. يعني لحظه اي نبود كه هواپيمايي از دشمن به دنبال شكاري نباشد. يدك كش ما هم شتر سفيد بود با بار عاج! پيداتر از خودش، خودش بود. براي استتار آن را هم به گل نشانديم و هم گل مالي كرديم. در همين گيراگير هواپيما به سمت ما شيرجه رفت. پابه فرار گذاشتم كه در راه پوتين از پايم بيرون آمد. پابرهنه به سمت سنگر دويدم، لحظاتي بعد وضعيت عادي شد و ما به طرف يدك كش برگشتيم. چون يك لنگه پوتين نداشتم، آخر از همه حركت مي كردم. ترسم از اين بود كه بچه ها متوجه شوند و آبرويم برود. در همين فكر بودم كه صداي يكي از بچه ها بلند شد.
ـ اين پوتين از كيه؟
ضرغام بود. خدا به داد برس كه الان بساط خنده ي بچه ها جور مي شود. بلافاصله روي زمين نشستم تا متوجه نشوند. ضرغام يكي يكي پوتين بچه ها را نگاه كرد تا به من رسيد.
ـ چرا نشسته اي؟
ـ پايم درد مي كند، شما بريد من يواش يواش مي آيم.
اما نه، اين ترفند كارساز نبود. كار از كار گذشته بود و ضرغام پاي برهنه مرا ديده بود. جوراب سوراخ راز مرا زودتر از وقت فاش كرده بود. اين جا بود كه ريسه ي خنده ي درخشان همه را متوجه آخر ستون كرد. اين موضوع تا پايان روز، بلكه تا چند روز ديگر اسباب خنده ي بچه ها بود.

راوي: عبدالكريم خدري
منبع: كتاب در تابستان زخم، نوشته غلامرضا كافي،

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

خاطراتی از شهید شهریاری چهارشنبه 1391/01/30 12:57

اول ایمان، بعد امرار معاش

در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت، اما آن را رها کرد. گفتم: چرا رها کردی؟ گفت: بعضی خانواده‌ها آداب شرعی را رعایت نمی‌کنند. بعد خاطره‌ای تعریف کرد. گفت: آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر نوجوانی که به او درس می‌دادم بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود. گفتم: لااقل یک چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم! و از همان جا برگشتم.(دوست دوران دانشجویی)

مادر، برای شهید شهریاری پیغام می‌گذارد

اگر به خانه ما زنگ بزنید، روی پیغام گیر صدای مجید را می‌شنوید که می‌گوید: «پیغام بگذارید». این صدا را هم یادگار نگه داشته‌ام. پریشب که منزل نبودیم، مادر دکتر زنگ زده بود و صدای مجید را که شنیده بود، گریه‌اش گرفته بود. پیغام حاج خانم ضبط شده بود. گفته بود: «سلام عزیزم، می‌خواستم صدای بچه‌ها را بشنوم». با زبان ترکی گفته بود: «فدای صدایت بشوم». دیشب كه زنگ زدم به حاج خانم، بغض کرد. گفتم: پیغامتان را گرفتم. گفت: صدای مجید را شنیدم. گفتم: صدا را برای شما نگه داشته‌ام. هروقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزنید. هفت تا زنگ که بخورد، مجید حرف می‌زند.(همسر شهید)

قرآن می‌خواند

عادت به ترتیل داشت. انصافاً صدای قشنگی هم داشت. یکی از دوستان صوت ترتیلش را ضبط کرد. الان در موبایل دخترم هست. به سبک استاد پرهیزگار می‌خواند. با حافظ هم عجین بود. از خواندن دیوان حافظ لذت می‌برد. وقتی حافظ می‌خواند، اشک روی گونه‌هایش روان بود. بعضی وقت‌ها دلش می‌خواست خانمش را هم شریک کند. می‌آمد آشپزخانه، می‌گفت: عزیز؛ ببین چه گفته، شروع می‌کرد به خواندن. من هم ظرف می‌شستم. طوری رفتار می‌کردم که یعنی گوشم با تو است. قابلمه را زمین گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. این یک بیتش را دوباره بخوان. می‌خواستم به او نشان دهم که من هم در این حال هستم. خیلی با توجه به او گوش دادم. شاید احساس می‌کرد که من هم یک ذره می‌فهمم. خوشحال می‌شد. همیشه به خدا می‌گفتم چه شد که مجید را سر راه من قرار دادی.(همسر شهید)

حتما استاد می‌شود

دکتر می‌گفت: معلم‌های دوره دبیرستان که پدرم را می‌دیدند، به پدرم می‌گفتند: این پسر خیلی درسش خوبه. ان شاالله استاد میشه. پدر هم جواب می‌داد که: مجید! عمراً استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه که نمیشه.(شاگرد شهید)

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

نماز سه شنبه 1391/01/15 11:39

 سخن شهید :

به گفته قران نماز- این شیوه الهی - را به پا دارید كه بدانید نماز كارخانه انسان سازی است. این نماز و قرآن است كه عشق به خدا و شهادت را نزدیكتر می كند.

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |

نوروز در جبهه یکشنبه 1391/01/06 11:40

 یاد آنهایی که رفتند و جان دادند تا آبی ترین آسمان دنیا مال ما ایرانی‌ ها باشد، بخیر !!!

 شب ها وقتی منورها دل آسمان را می‌‌شکست فکر می‌‌کردند که بر آنها در ساعات و روزها و ماههای گذشته چه گذشته است. حساب اعمالشان را می‌‌کردند قبل از اینکه آن ناظر شاهد بر اعمالشان رسیدگی کند.

 شبهای عید بهترین زمان برای محاسبه بود. مثل من و تو می‌‌نشستند پای سفره هفت سینی که سیب و سماق و سکه ای هم در کار نبود و برایشان اهمیتی نداشت. مهم سفره دلشان بود که ستاره‌هایش را وقتی یا محول الحول و الاحوال می‌‌خواندند، می‌‌تکاندند...

نوروز در جبهه همیشه در میان گلوله‌ها با گل و بوسه توأم می‌‌شد. دو رکعت نماز روی آن سجاده پاک می‌‌خواندند و آن قدر همرزمان با هم رفیق بودند که یک دستمال سفید پیدا شود، برای پاک کردن آن بلورهای محرمانه !

حالا نیستند و سفره‌های هفت سین ما پر از سرکه‌های فراموشی شده...

 

نوروز و ایام عید که می‌‌شد در شرایط عادی جبهه و جنگ تا 5 روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه‌ها، سکه‌های یک تا پنجاه ریالی و اسکناس های صد تا هزار ریالی متبرک، دست حضرت امام (ره) بود و یا پول هایی که به یادگار نوشته شده بود از سوی بچه‌ها یا فرماندهان! و غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی همه جا دایر.در کنار همه این نعمت ها مراسم جشن و سرور بود، تئاترها و نمایشنامه‌های نشاط آور که به وسیله خود بچه‌ها تهیه و اجرا می‌‌شد و نمایش فیلم‌های سینمایی که زحمت تدارک آنها را بچه‌های واحد تبلیغات می‌‌کشیدند.

 در جبهه هم سنت " هفت سین " چیدن سفره شب عید را حفظ کرده بودند. منتها با همان رنگ و روی جنگی اش.مثلا هفت سین عبارت بود از : 1_ مین سوسکی 2_ مین سبدی 3_ سیم تله 4_ سیم چین 5_ سیم خاردار 6_ سرنیزه 7_ سی چهار ( C4 ) که این آخرین نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس بود.

 سوزن اسلحه، سیمینوف سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین یاد کرده اند که در جای دیگر معمول بوده است.

نوشته شده توسط محمد هادی خالقی  | لینک ثابت |